تبليغاتX
یک فنجان خون تلخ با اسانس قهوه
تلخی طعم خون یک من
الان که بیشتر بهش فکر می کنم می بینم اون قاتل راست می گفت. اون بدون اینکه اعتراف کنه بهم موضوع رو گفت. با اون گریه های خنده دارش...

ـــ مادر بزرگ شما بر اثر مرگ طبیعی فوت نکردند بلکه به قتل رسیده اند، آن هم توسط یک قاتل!

وقتی ازشون پرسیدم گفتن ما می دونستیم ولی دلمون واسش سوخت. اونا دلشون واسش سوخت و تصمیم گرفتن از خون مادرشون بگذرن و خودشونو در غم اون قاتل شریک کنن! واسه همین بود که با هم و به اتفاق قاتل مادر بزرگ برای مراسم خاک سپاری به پای کوه هجوم آوردن تا بتونن قبل از اینکه بقیه ی مردها یا مقتولا جاهارو بگیرن برای جسد یه قبر دست و پا کنن.

اما حالا بعد از گذشت مدت ها این بزرگ سگ وفادار بهم فهمونده چرا آدما قبل از گذشت پنج دقیقه از شروع به تخمه شکستن اینطور وحشی می شن!

من وصیت ناممو وقتی تازه هیفده ساله شده بودم... پیدا کردم. ولی واسه این نیست که تصمیم بر این شد این سگ بزرگ رو ولش کنم و برم. آخه سگ یه روز برگشت و بهم گفت:

ـــ همینک که ترا فهماندیم چه می خواهی ما را آمرزشی بی پایان کن و برو به دنبال انتهای مسیر که من در فراقت به امید پیدایش پایان این راه بی پایان از تو جان می سپارم.

منم که به یه درخت قول داده بودم بعد از سیزده سالگی و پشت سر گذاشن اون حادثه دیگه اشک نریزم فقط نیگاش کردم و از پیشش رفتم و خوابیدم و شروع کردم به خواب دیدن...

+ نوشته شده در  88/11/15ساعت 13:5  توسط میگرن | 
...مامان منو ببخش وقتی ازم خواستی باهات بیام بهشت ترسیدم زیر پاهات له شم و نیومدم

و من هیچ جرمی را مرتکب نمی بودم مگر...

...تنها اشکال من اینه که اسهالم مامان، همین!

...من مجبور شدم به اون درخت قول بدم، واسه همینه که الان اینجام، تنها، وگرنه قول های اختیاریمو خیلی زود می شکوندی، یادته؟

و همینک آسمان از ما تهیست، مادر ببین آسمان حتا از تصویر یک پروانه هم محو بود وقتی دعا می خواندی

...حتا آسمون کویر هم دروغ بود

آن ستاره ای که هر شب مجبور بودیم آرزوهایمان را در نورش مخفی کنیم تا شاید...، سال ها پیش مرده بود و آرزوهامان...

و اینک مرا ببینید ای هیچ پیداشدگان محو در بی رحمی ایمان سخت که من را دیگر بر نظاره ی این جام های خالی توانی نیست

...هیچ کس جرات نکرد جوابمو بده، حتا خود تو هم از کفر گفتن ترسیدی، یادته؟

...مامان تنها اشکال من اینه که الان چند ساله اسهالم، همین!

+ نوشته شده در  88/11/05ساعت 17:41  توسط میگرن | 
  ...مدتها بعد از تولدش متوجه شدیم هر آنچه راجع به کودک می گویند به خاطر آن همه موی سپید روی سرش نیست. در ابتدا کودک عجیبی به نظر می آمد ولی اگر کمی از وقتتان را با او تلف می کردید می فهمیدید او فقط کمی از سنش بزرگتر است و کمی هم از آینده خبر می دهد و حتی گاهی اشیای گمشده یتان را پیدا می کرد گاهی هم به شما می گفت شما را شبیه چه حیوانی می بیند. البته آنقدر کودک شیرینی بود که حتا مغرور ترین پیران آنجا او را به دلیل حیوان خطاب شدن سرزنش نمی کردند.

  مرد نجار می گفت هنگامی که به دنیا آمد مثل همه ی بچه های دیگر گریه می کرد، مثل همه چشمانش بسته بود و مثل همه...، او مثل همه ی بچه های دیگر بود تنها موهای سفید داشت، تا وقتی که پرستاران او را از ما گرفتند و بردند و بعد از چند ساعت خبر مردنش را بر اثر خفگی برای ما آوردند. در ابتدا کودک سالمی به نظر می آمد و خبر ناگهانی مرگ او ما را شکه کرده بود. می گفتند کودک انگار لحظه ای تصمیم گرفته دیگر نفس نکشد و همین کار را هم کرده است. البته دکتری نسبتا جدی و با چهره ای اخم کرده به ما گفت:

ـــ تا همین موقع هم که زنده مونده جای تعجب داره!

  آنها هرگز جسد را به ما نشان ندادند تنها چند ساعت بعد پرستاری با لباسی که کمی از لباس کودک سپید تر بود به ما خبر داد که کودک زنده است و خبر فوت مربوط به خانواده ی دیگری است. هنگامی که کودک را به ما نشان دادند دیگر گریه نمی کرد، چشمانش باز بود و موهای او کمی سپید تر و هم رنگ لباس آن پرستار شده بود!...

+ نوشته شده در  88/10/12ساعت 17:40  توسط میگرن | 
 امروز تمام کثافات کوچه بوی یاس می داد. کارگر ساختمان بلند، چاله ی پر شده از آب مرده ی باران را با اضافات خاک ساختمان پر کرد ولی کسی نفهمید. ماشین حمل ذباله دیشب مجبور بود پلاستیک های پُر ساخته شده توسط کارخانه ی نفت را از میان آب های مرده ی مرداب مانند میان کوچه جمع آوری کند در حالی که ساعت از نه شب گذشته بود...

ـــ بر عکس عقاید فاشیستی ِ اون دموکراتا گُلای شقایق باغچه ی حیاط فرمانده به اندازه ی کاکتوسای وحشی جلوی پنجره سر زنده بودن

ـــ ...

ـــ تازه پدر بزرگ ممد آقای قصاب هم هنوز زندست

ـــ ...

 

 

امروز تمام کثافات شهر بوی یاس می داد...

 

+ نوشته شده در  88/09/30ساعت 23:28  توسط میگرن | 
با خود در خیابانی لال می رفتم و لاله از لا به لای سنگ فرش ها می چیدم

صدای باران می آمد

بی آنکه ببارد کودکی در گهواره اش غرق شد

مادر چه گرسنه گریه می کرد

و می گفتند "بیایید بیایید در زمین چیزی جدید خلق شد" و من لاله می چیدم

صدای باران می آمد

بیابان خشک بود و روز از شبکده ی شبزده شاعر

بی آنکه ببارد لاله ها را خیس کرد و خیابانی لال، قرمز شد

اینبار فقط می شد که از آن لا به لای سنگ فرش ها مستند ساخت و گفت:

"آن شب صدای باران می آمد

بی آنکه ببارد..."

+ نوشته شده در  88/09/20ساعت 19:33  توسط میگرن | 
هی هی ...

اینجایی؟

جملت اینجاست

"بنوازید ای جهنمیان پاییز زاده شدیم و ما تاج گذاری شد"

نه ای داد اشتباهه

"بنوازید ای جهنمیان ما زاده شدیم و پاییز تاج گذاری شد"

اشتباه بود ای خدا یا نه همین بود؟

مثل یک جور مثلث عقیدتیه من و تو و ثالثه...

 


قبل از اینکه اون قاتل افسرده و فراری راه اتاقتو از باقیمونده ی بوی بدنت توی "فروشگاه لوازم یدکی برای باقیمونده اجساد خانواده های مرده" پیدا کنه و بعد از زیر پل کارتون خوابهای پرت شده از پل، از وسط باغچه ی پر بید حیاط فرمانده ی جنگ و از بالای بلند ترین دره ی آسمون هفتم رد بشه و خودشو به تو برسونه درست قبل از اینکه آخرین لباستو توی چمدون بزاری لطفا یه آیدی میلی چیزی بهم بده ازت با خبر باشم...

+ نوشته شده در  88/09/08ساعت 23:0  توسط میگرن | 
پشت سر باد نیست...
+ نوشته شده در  88/08/25ساعت 23:31  توسط میگرن | 
ــ می دونی چرا آدما قبل از مرگ وصیت می کنن؟

ــ شاید فقط واسه اینه که بعد از مرگ نمی تونن اینکارو بکنن!

ــ ولی اونا که مردن...

ــ ؟

+ نوشته شده در  88/08/17ساعت 23:11  توسط میگرن | 
هنوز مرده هامان را نکشته بودیم که دستور داده شد هر چه سریعتر آنها را دفن کنیم

و آن هنگامی می بود که سکوت پرنده ها باید شروع می شد

وقتی سکوت پرنده ها...

+ نوشته شده در  88/08/15ساعت 0:45  توسط میگرن | 
  بعد از گذشتن از شب های تاریک بیابان های مهتابی و پر ستاره ی مینو، آسمان چنان از شدت خسوف ماه و ستاره ها می درخشید که حتی قادر به دیدن جلوی پایمان نبودیم. دقیقا همانجا بود که متوجه شدیم یکی از ما نیست.

  سیب کوچولو پسر بچه ی ساکتی بود که اکثر اوقات به دلیل سکوت بیش از حدش کسی متوجهش نمی شد برای همین زیاد گم می شد. دقیقا کسی نمی دانست چرا به او می گفتند سیب کوچولو اما یکی از ما که پیرتر بود می گفت:

  "وقتی بچه بودم یادم میاد اون خیلی شکلات دوست داشت اما حساسیتش باعث شده بود نتونه شکلات بخوره، در واقع این اجازرو بهش نمیدادن و این موضوع اونو خیلی اذیت و غمگین کرده بود. مادرش برای اینکه اونو از این غم در بیاره بهش سیب می داد به جای شکلات. بعد از مرگ عجیب مادرش اون خیلی سیب می خورد اما دیگه هیچ وقت از غم بیرون نیومد"

  در آن زمان تقریبا تمامی ما معتقد بودیم حرف های آن پیر مرد یاوه ای از سر پیری بیش نیست چون هنوز سیب کوچولو یک بچه بود.

  زن جوانی چند قدم آن طرف تر از من با پارچه ی بلند و سیاهی بر سرش که تا پایین پای او رسیده بود و باعث شده بود در آن شب تقریبا محو به نظر برسدبا چمدانی که می خورد بسیار سنگین تر از پر شدن لباس باشد راه می رفت. چند باری خواستم به کمکش بروم اما او چنان چمدان را گرفته بود که گویا به جانش بند است. من نیز هر بار با دیدن آن چمدان در آغوش منصرف می شدم.

  کم کم داشتیم می رسیدیم اما هنوز خبری از سیب کوچولو نبود و تنها چیزی که می دیدیم سیب های نیمه گاز زده ای بود که دیگر روی بیابان را داشت می پوشاند. انگار می خواست جایی برای سنگ های کلوخی بیابان های درخشنده از خسوف ماه که از شدت بی آبی دیگر قدرت بخار شدن نداشتند نگذارد.

  بالاخره روزها تلاش بی وقفه و رد شدن از سرزمین های خورشیدی و تاریک، توانستیم خود را به آن فروشگاه شکلات معروف که آوازه اش تمامی دشت های آسیا را پر کرده بود برسیم.

  در آن زمان همه سعی می کردند بی امید به بازگشت، درون آن فروشگاه عظیم دنبال سلایق خود بگردند. زنی که پارچه ای سیاه بر تن داشت دائما به تمامی غرفه سر می زد و شکلات ها را درون چمدان خاکستری و سنگین از غم پسرکی کوچک می انداخت.

  من بیشتر در اطراف شکلات هایی با طعم قهوه ی تلخ می چرخیدم. همانند تمامی پیرمردهایی که این راه دراز را تنها برای اولین و آخرین بار و برای چشیدن از این ماده ی تلخ طی کرده بودند تا شاید بتوانند طعمی خشن تر از آن همه سال سپری کردن در ساحل های مرطوبی که حتی قادر به بخار کردن سنگهای کلوخی بود حس کنند.

  اما آن پیرمرد یاوه گو بر عکس همه طوری که کسی متوجهش نباشد، بدون خریدن حتی یک شکلات، به آن ها خیره می شد و سیب می خورد...

 

                                                                                           میگرن!


  تصمیم گرفتم برم، می خوام این شهرو ترک کنم، یه بیلیط یه طرفه می خرم و می رم، شاید یه روز برگردم اما خیلی دیر، خیلی دور

  باید تمام کارارو راست و ریس کنم بعد بیخیالشون شم و برم

  شاید نتونم تا مدتها تو وبلاگ چیزی بنویسم اما حتما بر می گردم حالا یا به وبلاگ یا به خوابهاتون، مخصوصا خواب هایی که بوی ترنجش تمامی کویر رو پر می کنه... کویر...

 

  و چنان بی تابم که دلم می خواهد

  بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه

دورها آوایی است که مرا می خواند... 

+ نوشته شده در  88/07/17ساعت 19:35  توسط میگرن | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
به هنگامی که پارچه ای سیاه در باد می رقصید، ندایی ز مرگ سروده شد و آن هنگام من متولد شدم تا معنایی جدید به نابودی دهم.

پیوندهای روزانه
خانه ی شکلاتی
موسیقی
دنیای ریاضیات
بانک اطلاعات فیلم
دروازه ی کائنات
عطر قهوه
نسل آفتاب
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آرشیو موضوعی
شبهایی کویری تر از مینو
فقط واسه مغز
مرده ها هم؟
پشت سر باد نیست...
حدود تپش سنگستان
امروز
آن کودک پیر من
سلام، من خدا هستم، همین!
آخرین اشک سگ
قوانین سیاه
درک سیاهی با سردرد
لذت لبخندهای شیطانی
دلایل آفرینشی خوف انگیز
یک پیک خون و الکل
قدر شیطان را بدانید
بگو از ما چه فهمیدی؟
کفن های سیاه
خدا فروشی
هدف بر مرگ
درک سکانسی از درد
وهم حقیقی
ضیافت جهنمی
خواب خون آلود
تصاویری درونی
تولد
اعترافات
پوچی ابدی
زندانیان آزادی
وقتی مرده هاتون می میرن!
هیچ راهه، راه چاره
و زین پس من...
آمار مجازی
وای که ای وای!
نقطه ی سوم یا سومین نقطه
پیوندها
برگ های سپید دفتر من
ترنج
ارگاسم در میان تاریکی
داستان های کوتاه (مجتبی مولایی)
فریاد
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM